تبليغاتX
در گذرگاه رسانه - فلسفه در لاست

 

به نام خدا

فلسفه در لاست[1]

رقيه محمدي[2]

 

چكيده

در اين مقاله به نقد و بررسي مجموعه تلويزيوني لاست پرداخته ام. در ابتدا با بيان مقدمه اي در باب فلسفه و اهميت آن و مواردي كه فلسفه به آن ها مي پردازد زمينه را براي يافتن رد پاي افكار فلسفي در اين سريال فراهم مي آورم.در اين مقاله سعي شده است  با تمركز بر نظريات ديويد هيوم[3] درباره ي عينيت ، ذهنيت،عليت و افكار حق طلبانه و آزادي گراي جان لاك [4]به اين سوال پاسخ داده  شود كه تا چه اندازه افكار فلسفي بويژه افكار اين دو فيلسوف در قالب دو نقش دزموند هيوم[5] و جان لاك در اين سريال مطرح شده است.

در پايان به اين نتيجه خواهم رسيد كه اگرچه اين مجموعه در قالبي داستاني و رازآلود و پر هيجان طرح ريزي شده است اما اين سريال مي تواند به عنوان يك مجموعه ي موفق فلسفي نيز شناخته شود،سريالي كه به خوبي توانسته است بسياري از مفاهيم فلسفي را در خود جاي دهد و مخاطب خود را به تفكر و انديشه در باب حيات و زندگي وادارد.در پايان نيز با باز كردن مبحثي جاي تفكر در باب اين سريال را مي گشايم.

 

مقدمه

مسائل‌ فلسفي‌ در نفس‌ خودشان‌ جالب‌ توجه‌اند و غالباً با مفروضاتي‌ سروكار دارند كه‌ بسياري‌ از عقايد عادي‌ بر آنها پي‌ريزي‌ شده‌اند.اگرچه مردم‌ نمي‌خواهند چيزهايي‌ كه‌ به‌ نظرشان‌ مسلم‌ است‌ زياد وارسي‌ شود،و وقتي‌ وادار به‌ تعمق‌ در اموري‌ مي‌شوند كه‌ پايه‌ي‌ اعتقاداتشان‌ است‌، كم‌ كم‌ احساس‌ ناراحتي‌ مي‌كنند اما زماني كه مفاهيم فلسفي با زباني سهل و آسان برايشان مطرح شود و در قالب داستاني مهيج به تصوير كشيده شوند ناخوداگاه توجه بسياري به اين مسائل مي نمايند. فلاسفه‌ با تحقيق در امور عادي زندگي انسان ها شناختي‌ را كه‌ افراد از خودشان‌ دارند افزايش‌ مي‌دهند و سريال ها ي تلويزيوني كه زندگي عادي مردمي را كه هر لحظه به دنبال دركي تازه از خود و زندگيشان هستند به تصوير مي كشند مي توانند سريال هايي با كاربرد هاي فلسفي شناخته شوند.سريال لاست توانسته است مفاهيم فلسفي را آنچنان با داستان عجين كند كه چنانچه مخاطب تنها به صورت يك داستان مهيج و راز آلود به آن نگاه كند هيچ مشكلي در روند درك او روي نداده و مي تواند از تماشاي سريال لذت كافي را ببرد. در فلسفه همه چيز احتياج به تعريفي دقيق و جامع و مانع دارد و چنانچه بتوان محوريت يك داستان را تعريف دوباره ي ،زمان،مكان،مرگ و در يك كلمه زندگي قرار داد گام در حيطه ي فلسفه نهاده ايم.در ادامه به اين مسئله خواهم پرداخت كه تا چه اندازه افكار و انديشه هاي فلسفي در مجموعه ي لاست وارد شده است و اين سريال را به يك مجموعه ي فلسفي تبديل نموده است.

 

 

رويكر نظري

با يك رويكرد فلسفي به مجموعه لاست مي توان اعتقادات دو تن از بزرگان فلسفه جان لاك و ديويد هيوم را در اين سريال يافت.من با بيان انديشه هاي جان لاك و ديويد هيوم در ادامه ردپاي انديشه هاي فلسفي آنان را در مجموعه با بيان نمونه هايي از سريال روشن مي سازم .

افكار جان لاك

 29اوت زادروز «جان لاك» فيلسوف تجربه گراي انگليسي است كه در سال ۱۶۳۲ به دنيا آمد و در ۱۷۰۴ درگذشت. انديشه هاي لاك شناخت شناسي جامعه ازجمله ارزش و معرفت شناسي آن را شرح داده و حقوق طبيعي انسان را تعريف كرده و حكومت ها را پاسدار اين حقوق، آزادي هاي مدني و ضامن حفظ جان، حيثيت و مال اتباع قرار داده است. به اعتقاد خیلی از بزرگان علم سیاست، تاكنون بسياري از انقلابيون از جمله پدران انقلاب استقلال ايالات متحده براي آغاز جنبش به فرضيه هاي جان لاك كه مردم بايد از حكومت راضي باشند و حكومت منتخب خودشان باشد استناد كرده اند.به باور لاك، هر نظريه و دانشي ناشي از تجربه است.. لاك حكومت را به عنوان يك "قرارداد اجتماعي" ميان حاكمان و کسانی که بر آنها حکومت می شود تعريف كرد. او معتقد بود كه شهروندان موظفند تنها به حكومتي كه از حقوق انساني آنها محفاظت مي كند وفادار باشند. اين حقوق ممكن است حتي بر دعاوي و منافع حكومت نيز تقدم داشته باشند. حكومت تنها در صورتي مي تواند مشروع باشد كه به صورتي نظام مند، به حقوق انساني شهروندان خود احترام بگذارد و از آن حقوق حفاظت كند

در كل لاك فيلسوف قرار داد اجتماعي ميان مردم و دولت بوده است و رابطه ي طبيعت و تمدن برايش حائز اهميت بوده است لاك هم قانون مي خواهد و هم به پديده ها طبيعي احترام مي گذارد.او در بيان خود مي گويد كه آدما با يك لوح ساده به دنيا مي آيد و بايستي مراقب بود در جريان رشد بخش هايي از اين لوح تيره نگردد. . او به "دليل"و لزوم توجه به آن نيز پرداخته است.

افكار ديويد هيوم

افكار هيوم تحت تاثير انديشه هاي جان لاك است. هيوم‌ از ديدگاه‌ مباحث‌ معرفت‌ شناسي‌ به‌ عليت‌ پرداخت‌ و به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ اصل‌ عليت‌ يك‌ قضيه‌ تحليلي‌ نبوده‌ و بين‌ علت‌ و معلول‌ ارتباط‌ ضروري‌ برقرار نيست. وي‌ مدعي‌ شد، ضرورتي‌ كه‌ براي‌ اين‌ اصل‌ منظور مي‌شود. فقط‌ ناشي‌ از عادتي‌ است‌ كه‌ از تجربه‌ حاصل‌ مي‌شود .او همه‌ ادراكات‌ ذهن را به‌ دو دسته‌ يا دو نوع‌ تقسيم‌ مي‌كند:
-1
انطباعات
-2
ايده‌ها يا تصورات
‌منظور هيوم‌ از «انطباعات» داده‌هاي‌ بي‌واسطه‌ ادراك‌ حسي‌ (ظاهري‌ يا باطني) است. اين‌ ادراكات‌ اعم‌ از ادراكات‌ به‌ حس‌ ظاهري‌ مانند آگاهي‌ ناشي‌ از ديدن‌ ياشنيدن‌ و... و ادراكات‌ به‌ حس‌ باطني‌ مانند آگاهي‌ از درد و احساس‌ غضب‌ و محبت‌ و... است. اين‌ نوع‌ ادراكات‌ صرفاً‌ در هنگام‌ تماس‌ و مواجهه‌ مستقيم‌ حواس‌ با مدرَك‌ حسي‌ ايجاد مي‌شود. ‌اما تصورات‌ يا ايده‌ها، نسخه‌ها و صورتهاي‌ خفيف‌ و كمرنگ‌ انطباعات‌ هستند، بدين‌ صورت‌ كه‌ پس‌ از قطع‌ ارتباط‌ مستقيم‌ حسي‌ فاعل‌ با شيء مدرك، صورت‌ ضعيف‌ آن‌ شيء به‌ كمك‌ حافظه‌ يا متخليه‌ باقي‌ مي‌ماند كه‌ هيوم‌ آن‌ صورت‌ كمرنگ‌ و ضعيف‌ را تصور يا ايده‌ يا فكر ناميده‌ است.
‌به‌ اعتقاد هيوم‌ به‌ جز موارد استثنايي‌ (مانند حالات‌ تب‌ و جنون‌ و...) هميشه‌ انطباعات‌ از تصورات‌ نيرومندتر و واضح‌ترند

انطباعات‌ از نظر هيوم‌ به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ مي‌شوند:
-1
انطباعات‌ احساس
-2
انطباعات‌ بازتاب
‌انطباعات‌ احساس، داده‌هاي‌ بي‌واسطه‌ حواس‌ ظاهري‌ و باطني‌اند و منشأ پيدايش‌ اين‌ نوع‌ انطباعات‌ تأثير و تأثر حسي‌ است، در حالي‌ كه‌ انطباعات‌ بازتابي، بازتاب‌ به‌ ياد آوردن‌ يا احضار يك‌ تصور مي‌باشند كه‌ آن‌ تصور خود از انطباعي‌ حسي‌ گرفته‌ شده‌ است‌ ولي‌ از چنان‌ نيرو و تأثيري‌ برخوردار است‌ كه‌ منشأ پيدايش‌ يك‌ انطباع‌ ثانوي‌ در درون‌ ما مي‌شود كه‌ ما از آن‌ به‌ عنوان‌ «انطباعات‌ بازتابي» ياد مي‌كنيم.

هيوم‌ به‌ تبعيت‌ از سلف‌ خود جان‌ لاك‌ تجربه‌گراي‌ تمام‌ عياري‌ است‌ كه‌ ريشه‌ و منشأ تمام‌ ادراكات‌ انسان‌ را در تجربه‌ و برخورد حواس‌ با پديده‌هاي‌ تجربي‌ مي‌داند و هر نوع‌ ادراكي‌ را كه‌ ريشه‌ و اساسي‌ در تجربه‌ نداشته‌ باشد، به‌ رسميت‌ نمي‌شناسد. اگر در ذهن‌ ايده‌اي‌ باشد كه‌ قابل‌ بازگشت‌ به‌ انطباعي‌ نباشد، تيغ‌ هيومي‌ آن‌ ايده‌ را بي‌معنا شمرده‌ و گردن‌ مي‌زند.
هيوم‌ با تحليل‌ عليت‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسد كه‌ مفهوم‌ عليت‌ مسبوق‌ به‌ هيچ‌ انطباعي‌ نبوده‌ و هيچ‌ ما به‌ ازاي‌ حسي‌ ندارد و بر اساس‌ اصالت‌ حسي، بي‌اعتبار بوده‌ و صرفاً‌ ساخته‌ ذهن‌ است‌ و بيرون‌ نما نيست! و ضرورتي‌ هم‌ كه‌ در رابطه‌ دو چيز به‌ نام‌ علت‌ و معلول‌ به‌ نظر مي‌آيد، مولود تداعي‌ معاني‌ و عادت‌ است‌ و حاكي‌ از ضرورت‌ علي‌ در خارج‌ نيست.

هيوم‌ علاوه‌ بر انطباعات‌ و ايده‌ها به‌ نوع‌ ديگري‌ از ادراك‌ معتقد است‌ كه‌ بر دو قسم‌ است:
-1
قضايايي‌ كه‌ روابط‌ و نسبتهاي‌ بين‌ تصورات‌ را بيان‌ مي‌كند.
-2
قضاياي‌ كه‌ ناظر به‌ امور واقع‌ بوده‌ و نسبتهاي‌ ميان‌ امور واقع‌ را بيان‌ مي‌نمايند.
‌هيوم‌ در اين‌ خصوص‌ چنين‌ مي‌گويد:
همه‌ اموري‌ كه‌ موضوع‌ تفكر و تحقيق‌ انسان‌ قرار مي‌گيرند، مي‌توان‌ به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ كرد: بين‌ تصورات و امور واقع، علوم‌ هندسه، جبر و حساب‌ و خلاصه‌ هر تصديقي‌ كه‌ به‌ بداهت‌ عقل‌ و يا به‌ برهان، يقيني‌ و قطعي‌ است، از قسم‌ اولند... بيان‌ اينكه‌ سه‌ برابر عدد 5 بانصف‌ عدد 30 مساوي‌ است، بيان‌ نسبت‌ ميان‌ دو عدد است، اين‌ دسته‌ از قضايا با تفكر محض‌ و بدون‌ اتكاي‌ به‌ وجود اشيأ در خارج، قابل‌ كشفند، قضايايي‌ كه‌ اقليدس‌ اثبات‌ نموده، حتي‌ اگر هيچ‌ نوع‌ دايره‌ و مثلثي‌ در عالم‌ وجود نداشته‌ باشد، درستي‌ و قطيعت‌ ابدي‌ خواهند داشت... امور واقع‌ كه‌ دومين‌ قسم‌ تفكر آدمي‌ هستند (مانند خورشيد هر صبح‌ طلوع‌ خواهد كرد) مانند قسم‌ اول‌ يقين‌ و مسلم‌ نيست) 

‌نسبتهاي‌ بين‌ تصورات‌ يا ايده‌هاي‌ رياضيات، پيش‌ از تجربه‌ و قضاياي‌ مربوط‌ به‌ آنها قضايايي‌ تحليلي‌ است‌ كه‌ انكار آنها مستلزم‌ تناقض‌ است، چه‌ محمول‌ اين‌ قضايا و در حد موضوعشان‌ مأخوذ است. اما نسبتهاي‌ ميان‌ امور واقع، مولود تجربه‌ است‌ و پسين‌ و بعد از تجربه‌ ناميده‌ مي‌شود. قضاياي‌ مربوط‌ به‌ اينها تركيبي‌ است‌ و انكار آنها مستلزم‌ تناقص‌ نيست

‌هيوم‌ در رساله‌ به‌ هنگام‌ بحث‌ از كلمه‌ «نسبت» به‌ دو نسبت‌ ديگر نيز اشاره‌ كرده‌ است:
‌يكي‌ نسبتهاي‌ طبيعي‌ و دوم‌ نسبتهاي‌ فلسفي، نسبتهاي‌ طبيعي‌ شامل‌ مشابهت، مجاورت‌ و عليت‌ است‌ و نسبتهاي‌ فلسفي‌ مشابهت، اين‌ هماني، نسبتهاي‌ زمان‌ و مكان، تناسبهاي‌ كمي‌ يا عددي، درجات‌ كيفيت، تعارض‌ و عليت‌ كه‌ به‌ جهت‌ اختصار از توضيح‌ آنها صرف‌ نظر مي‌كنيم. بيان‌ نسبتهاي‌ واقعي‌ بين‌ امور واقعيند بر سه‌ دسته‌اند

-1
قضاياي‌ ناظر به‌ حال‌ كه‌ نسبتي‌ واقعي‌ در زمان‌ حال‌ را بيان‌ مي‌كنند.
-2
قضاياي‌ ناظر به‌ گذشته‌ كه‌ نسبتي‌ واقعي‌ در زمان‌ گذشته‌ را بيان‌ مي‌كنند.
-3
قضاياي‌ ناظر به‌ آينده‌ كه‌ نسبتي‌ واقعي‌ در زمان‌ آينده‌ را بيان‌ مي‌ كند.
‌مشكل‌ هيوم‌ در خصوص‌ دسته‌ سوم‌ است، چه‌ قضاياي‌ ناظر به‌ زمان‌ حال‌ از راه‌ مراجعه‌ به‌ انطباع‌ حسي‌ متناظر، تصدي‌ يا تكذيب‌ مي‌شوند، يعني‌ معيار قضاوت‌ درباب‌ اين‌ نوع‌ قضاياي‌ مراجعه‌ به‌ انطباعات‌ حسي‌ است‌ و قضاياي‌ ناظر به‌ گذشته‌ نيز از طريق‌ احضار صوري‌ از حافظه، تصديق‌ مي‌شود كه‌ اين‌ صور نيز به‌ نوبه‌ي‌ خود برگرفته‌ از انطباعات‌ حسي‌ مناظره‌ بوده‌اند ولي‌ در مورد آينده‌ چه‌ بايد گفت؟ آينده‌اي‌ كه‌ از آن‌ نه‌ انطباعي‌ داريم‌ و نه‌ تصور ياايده‌اي.

‌هيوم‌ معتقد است‌ معرفت‌ آدمي‌ نسبت‌ به‌ امور واقع‌ صرفاً‌ بر داده‌هاي‌ حسي‌ مبتني‌ است‌ و نمي‌تواند از حيطه‌ حس‌ فراتر رود، از طرف‌ ديگر ملاحظه‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ در بسياري‌ از موارد از آنچه‌ حواس‌ بر وي‌ عرضه‌ داشته‌اند فراتر مي‌رود. و در بسياري‌ از موارد درباره‌ي‌ آينده‌اي‌ كه‌ هيچ‌ ادراك‌ حسي‌ از آن‌ ندارد حكم‌ مي‌كند. هيوم‌ در پي‌ اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ به‌ چه‌ دليل‌ آدمي‌ خود را مجاز مي‌داند كه‌ از ادراكات‌ حسي‌ فراتر رفته‌ و درباره‌ي‌ آنچه‌ كه‌ هنوز ادارك‌ حسي‌ از آن‌ ندارد سخن‌ بگويد؟ از همين‌ جاست‌ كه‌ او به‌ نقش‌ بنيادين‌ عليت‌ پي‌ برده‌ و مي‌گويد:
‌چنين‌ مي‌نمايد كه‌ هر گونه‌ تعقل‌ و استدلال‌ درباره‌ي‌ امور واقع‌ مبتني‌ بر نسبت‌ علت‌ و معلول‌ است‌ و فقط‌ به‌ وسيله‌ اين‌ نسبت‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ از مرزهاي‌ شهادت‌ حافظه‌ و حس‌ فراتر رفت.
‌او به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ به‌ كمك‌ قانون‌ عليت‌ آدمي‌ به‌ خود چنين‌ جرأتي‌ داده‌ است‌ كه‌ فراتر از امور محسوس‌ رفته‌ و احكام‌ كلي‌ صادر كند.هيوم عليت را زاييده ي ذهن مي دانست.

 مبتني بر فلسفه ي هيوم مسئوليت اخلاقي نيازمند حتميت است و  انسان نمي تواند در طول زمان باقي بماند.

لاست

اين مجموعه تلويزيوني در ‍ژانرهاي علمي تخيلي[6] ،نمايش نامه اي[7] ،رازآلود[8] داستاني[9]   و  پر هيجان حادثه[10] طرح ريزي شده است.زبان اين مجموعه تلويزيوني انگليسي است كه از شبكه    ABC و از 22 سپتامبر 2004 تا كنون پخش مي گردد.جفري لايبر[11] ،آبرامز[12] و دمون ليندلف[13] تهيه كنندگان اين مجموعه تلويزيوني هستند و كارگرداني آن بر عهده ي جك بندر[14]، استفن ويليامز[15] و اريك لانوويل[16] مي باشد.اين مجموعه در هاوايي اوهايو[17] فيلمبر داري شده است. هر قسمت آن تقريبا 43 دقيقه طول مي كشد.با محبوب شدن  اين سريال در ميان عامه و نقد و بررسي بسياري كه بر اين سريال شده است اين مجموعه 16 ميليون بيننده در سال اول خود بدست آورد و جوايز بسياري را در سال هاي 2005 و 2006 به دليل بهترين داستا ن بدست آورد.تا كنون 4 فصل از اين داستان موجود است و قرار است طي 2 فصل ديگر يعني تا سال 2010 به پايان برسد.

خلاصه ي داستان

محوريت اين سريال در باب سقوط يك هواپيماي مسافربري در  يك جزيره ي دور افتاده است.در نتيجه ي سقوط 48 نفر نجات مي يابند.اين افراد مدتي با اميد بستن به گروه هاي نجات منتظر رسيدن امداد آن ها مي شوند اما با گذشت مدت زماني به اين نتيجه مي رسند كه خود بايد زندگي جديدي را در جزيره شروع كنند.دو مسئله در باب اين جزيره حائز اهميت است:اول آنكه نيروي عجيب و سحر آميزي در جزيره وجود دارد كه مي تواند به نيروهاي مغناطيسي موجود در جزيره مرتبط باشد و دوم آنكه به غير از نجات يافتگان حادثه ي سقوط كسان ديگري نيز در جزيره حضور دارند كه به نام ديگران[18] يا دشمنان شناخته مي شوند كه كودكان نجات يافته از حادثه را ربوده و نسبت به زنان باردار نيز توجه نشان مي دهند.به تدريج نجات يافتگان زندگي جديد خود را با بقاياي لاشه ي هواپيما در كنار ساحل شروع مي كنند و با تعيين دكتري كه در ميان نجات يافتگان بود (جك)به عنوان رهبر به جدال با ديگران مي پردازند اين در حالي است كه در اين مسير به كشفيات جديدي در باب خود و توانمندي هاي خود نايل شده با گذشته خود دست و پنجه نرم مي كنند و نكات جديدي را در باب جزيره كشف مي كنند. سه نكته در باب اين نجات يافتگان حائز اهميت است:1.تمامي نجات يافتگان اين حادثه داراي گذشته اي آميخته با احساس ترس و يا گناه هستند به گونه اي كه مسئله اي در گذشته ي آنان وجود داشته كه هم اينك آنان را ترغيب مي كند در عين حال كه براي خروج از جزيره تلاش كنند در عين حال وابستگي و تعلقي  به جزيره نيز در خود احساس كنند.(همانند جان كه كليه ي راه هاي خروج از جزيره را نابود مي كند و زير دريايي را كه تنها وسيله خروج از جزيره است را منفجر مي كند.)2.اين نجات يافتگان به  نوعي در گذشته با هم ارتباطي داشته اند و به مرور زمان ارتباط هاي انان در جريان داستان كشف مي شود.(مثلا كلر و جك خواهر و برارد ناتني هستند در صورتيكه هيچ يك از ان اطلاعي ندارند و ...)3.تمامي بازيگران در انديشه ي خود حال و گذشته ي خود را مورد بررسي قرار مي دهند و نشانه هايي از گذشته ي خود را در حال مي بينند اين در حالي است كه نمي دانند اين ناشي از تخيل آنان است و يا در واقعيت روي مي دهد.

شخصيت هاي محوري داستان

جك،جان،كيت،سعيد،ساوير،دزموند،هارلي،چارلي،كلير،سان،جين،بن،از شخصيتهاي محوري اين داستان هستند.براي اين مقاله و هدف آن بررسي كليه ي شخصيت ها و نقش آنان لازم نيست .من براي بحث خود تنها به دو نقش جان لاك و دزموند هيوم مي پردازم .

جان لاك

جان لاك مرد 48 ساله اي است كه  نام مادرش اميلي و نام پدرش آنتوني كوپر بوده است. مادر شانزده ي ساله ي جان در نتيجه ي يك تصادف چند ماه زودتر زايمان مي كند.مادر و پدر جان پذيراي او نمي گردند و لاك تحت حمايت دولت قرار مي گيرد.او در دوران كودكي خود با مردي به نام آلبرت آشنا مي شود كه گويا از ديگران است. به نظر مي رسد ديگران از كودكي جان، او را تحت نظر داشته اند.

بعد از مدتي جان با زني آشنا مي شود كه ادعا مي كند مادر اوست پس از ان او با پدرش نيز روبرو مي شود كه به او توجه بسياري مي كند اما پس از مدتي پدرش بيان مي كند كه احتياج به يك كليه دارد .جان يك كليه ي خود را به او هديه مي دهد اما پس از عمل جراحي پدرش از ملاقات با او پرهيز مي كند .پس از حيله ي پدرش او بسيار عصباني مي گردد و به يك گروه كه در صدد خاموش كردن خشم خود هستند مي پيوندد.در آنجا با زني به نام هلن آشنا مي شود.او و جان قرار ازدواج مي گذارند اما جان چون نتوانست پدرش را از ياد ببرد و به هلن دروغ گفت ازدواج آن دو منتفي مي شود.

مردي به جان مراجعه مي كند و از او مي خواهد آنتوني كوپر را به او معرفي كند زيرا او مي خواهد با مادر ثروتمند او ازدواج كند.جان ابراز بي اطلاعي مي كند اما خود به سراغ كوپر رفته از او مي خواهد از اين كار دست بردارد وليكن پدرش او را از پنجره آپارتمانش به بيرون پرت كرده و باعث فلج شدن او مي شود.

جان كه فلج گشته از يك تور مسافرتي جا مي ماند و نا توان وارد هواپيما مي شود اما پس از سقوط در جزيره او توانايي راه رفتن خود را باز مي يابد.

 

 

 

دزموند هيوم

دزموند شخصيتي است كه يك هفته مانده به ازدواجش دختر مطلوب خود را رها مي كند و در يك دير مي ماند .او در همين دير با دختري به نام پني آشنا مي شود و بعد از مدتي با او دوست مي گردد.

پدر پني راضي به ازدواج آن دو نمي گردد.فردي به نام فارادي به او مي گويد او بايد به يك دوست وفادار بين سال هاي 1996 تا2004 بگوي كه در آينده با او تماس مي گيرد تا از انتقال دائم بين گذشته و حال جلوگيري كند در غير اين صورت دزموند دچار بيماري مغزي شده و مي ميرد.او  با گرفتن يك شماره از پني به او مي گويد كه بعد از 8 سال با او تماس مي گيرد.

در يك مسابقه قايق راني او به اين جزيره آمده است و در يك ايستگاه زير زميني هر روز دكمه اي را فشار  مي دهد او توسط فردي كه قبلا آن جا بوده توجيه مي شود كه در صورتيكه كه اين كار انجام نشود جهان نابود خواهد شد. دزموند در جزيره مي تواند تصاويري از آينده ببيند.

لاست و فلسفه

مي توان اين مجموعه را تنها يك مجموعه ي پر تهيج و جذاب دانست اما در اين بخش قصد دارم به بيان نكاتي بپردازم كه بر اساس آن ها مي توان اين سريال را يك سريال موفق با انديشه هاي فلسفي به حساب آورد.در اين مجموعه نام هاي بازيگران با اسامي متفكران بزرگ پيوند مي خورد و اين مسئله اين نكته را تقويت مي كند كه شايد اين مجموعه چيزي فراتر از صحنه هاي رازآلود و داستاني است .در اين مجموعه بسياري از نقش ها هم نام فيلسوفان و متفكران بزرگ هستند:

 

 

 

نقش هاي مجموعه

متفكر

John Lock

John Lock

Desmond Hume

David Hume

Danielle Rousseau

Jean-Jacques Rousseau

Juliet Burke

Edmund Burke

George Minkowski

Hermann Minkowski

Kate Austen

Jane Austen

Charlotte Staples Lewis

CS Lewis

 

تمامي بازيگران  سريال لاست دائما  در انديشه هاي خود و عقايد پيشينشان بازنگري مي كنند و  در بسياري از موارد علم و دين در جدال با يكديگر قرار مي گيرند.(مثلا در جايي كه جان لاك با اعتقادات خود براي جزيره تصميم مي گيرد و جك شفرد دكتر متخصص نجات يافتگان با علم و تدبير خود به دنبال كشف راه رهايي از جزيره است). عينيت و ذهنيت، گذشته و حال و آينده در هم مي آميزند و بازيگران هريك در جستجوي حل يك مشكل از گذشته خود هستند. در اين سريال  زندگي با تمامي مسائل و اتفاقات آن هم در عرصه ي حيات جمعي و هم خاطرات پيشين و فردي آنان در حال بازسازي است. ولي آن چه در باب لاست اهميت دارد اين نكته است كه واقعيت و رويا، اميد و نا اميدي، مجموعهاي از انديشه هاي متغير و مشوش در اين فيلم به گونه اي به هم آميخته است كه تفكر و انديشه لازمه ي فهم جريان وقايع است.اگر فيلسوف را كسي بدانيم كه در امور زندگي معمول بشر دخالت كرده و به دنبال چرايي هاي خاصي از زندگي بشر است زماني كه با كساني همچون جان لاك در سريال روبرو مي شويم‌ كه سؤالات‌ ناراحت‌ كننده‌ و مزاحم‌ مي‌كند و به‌ شدت‌ درباره‌ي‌ پاسخها كنجكاو است و ادعا مي كند در باب جزيره به اموري پي برده است كه ديگران از آن بي اطلاع هستند جان لاك نقش  فيلسوف مابانه اي را اجرا مي كند.در جريان زندگي تمامي بازيگران اين سريال نقاط سياه و سفيد در كنار هم قرار گرفته است و تمامي ان ها از گذشته خود فرار مي كنند و گويا در جزيره فرصتي يافته اند تا به آن چه در خارج از آن انجام داده اند فكر كنند.

اولين تئوري كه با مشاهده اين سريال در ذهن ايجاد مي شود اين مسئله است كه تمامي اين نجات يافتگان در حقيقت مرده اند و هم اينك در برزخ به سر مي برند اما اين تئوري درست نيست همانطور كه "ديمون ليندلوف" كه از مجريان اصلى طرح است درباره اين نظريه گفته بود: «اين سريال راجع به آدم‌هايى است كه به طور استعارى در زندگى‌شان گم شده‌اند، همگى سوار یک هواپيما مى‌شوند، سقوط مى‌کنند و قدم به اين جزيره مى‌گذارند و اين گونه به طور فيزیكى نيز در كره زمين گم مى‌شوند. به مجردى كه بتوانند به شكل استعارى خود را در زندگى‌شان پيدا كنند، مى‌توانند دوباره به جهان بيرون قدم بگذارند. زمانى كه شما به كل مجموعه نگاه می‌كنيد، اين گونه به نظر مى‌رسد. منظور ما در تمام اين مدت همين بوده است.» .

اگرچه به صراحت در بسياري از بخش هاي اين سريال به اعتقادات مسحيت اشاره ي صريح شده است(در ديالوگ هاي اكو) و يا نماز خواندن يك مسلمان(سعيد) و يا افكار شهادت طلبانه ي آنان به تصوير در مي آيد اما من محوريت داستان را در كشف حقيقتي مي دانم كه رسالت فلسفه است.لاست به ازاى هر گره‌اى که از خيل معماهايش مى‌گشايد، چندين گره ديگر به آن مى‌افزايد و خلق همين دنياى كامل و سراسر رازآلود، تلاش جمعى هواخواهانش برای گفتگو و حل كردن معماهايش آن را واقعا به يكى از بهترين سريال‌هاى تاريخ تلويزيون آمريكا بدل كرده است. در لاست گم شدن و فراموش كردن زندگى پيشين، كه می‌تواند شامل تغيير هويت، فراموشى خطاهاى گذشته و آغاز كردنى ديگر باشد مطرح مي شود، اين گم شدن تنها مكانى نيست و زمانى نيز هست: تئورى كه در فصل سوم سريال  ايجاد مي شود . در «مكانى» عجيب كه هيچ كس از جاى آن مطلع نيست و در «زمانى» كه وجود ندارد. نظريه زمان ابتدا در اين حد بود كه در اين جزيره زمان به شكلى نيوتونى‌اش تجربه نمى‌شود اين نظريه از ابتداى سال 1800 شروع كرده و تا سال 2004 پيش مى‌آيد.

1800 سالى است كه كشتى «بلک راک» به جزيره مى‌خورد. همان كشتى كه جک و كيت و جان و هرلى به رهبرى دانيل داخل‌اش مى‌روند تا ديناميت بياورند. «بلک راک» یک كشتى حمل برده بوده كه مقادير زيادى نيز فلزات كانى با خود حمل مى‌كرده است، فلزاتى كه به شدت به جريان‌هاى مغناطیسى حساس بوده‌اند. جزيره نبز داراى همان جريان مغناطیسى قوى‌اى است كه در آخرين قسمت فصل دوم ديديم، اين جريانها كشتى را به سوى خود كشيدند و منجر به تصادف كشتى با جزيره شدند، كشتى كه جریان شديدى از نيروهاى مغناطيسى را متحمل مى‌شده، در حين برخوردش با جزيره، حفره‌اى در آن حباب نامرئى كه جزيره را احاطه كرده بود، ايجاد مى‌كند با مختصات «5 2 3». همان مختصاتى كه خانم دانیل و همراهان‌اش را به جزيره مى‌رساند و مى‌بينيم آقاى «دانيل فاراداى» در فصل چهارم آن را نوشته بر كاغذ به خلبان هلى‌كوپتر مى دهد و به او تأكيد مى كند كه تنها از این مختصات وارد و خارج شود. بعد از تصادف رهبران «بلک راک» از آن پیاده مى‌شوند، يکی از آنها «آلوار هانسو» نام دارد و شروع به تحقيق روی نيروهاى مغناطيسى جزيره مى‌كنند. نوادگان هانسو اوايل قرن بيستم (1900) دارماى ابتدايى را بنيان‌گذارى مى‌كنند.

1960: دارماى اوليه كار خود را با هدف بهتر كردن نژاد بشر آغاز مى كند (فيلم‌هايى كه در سريال مى بينيم.)، تحقيقى كوچک و ابتدايى كه بعدتر به پروژه‌اى عظيم و عجيب براى بررسى «سرنوشت» بدل مى‌شود. در طول اين تحقيقات و با كمک نيروهاى مغناطيسى جزيره موفق مى‌شوند زمان و مكان را در اختيار خود بگيرند و به اين ترتيب در سال 1960 ماشين زمان درست مى‌كنند. از سال 1961 اين ماشين قابل استفاده مى‌شود، اما كسى كه داخل آن برود تنها مى‌تواند یک سال عقب برود یعنى زمان راه‌اندازى ماشين. و هرگاه كسى در زمان عقب برود ديگر نمى‌تواند جلو بيايد، در واقع به زمان زنجیر مى‌شود و بايد آن را دوباره زندگى كند و اگر كسى بيمارى‌اى داشته باشد مثلا درسال 1965، وقتى با ماشين زمان به 1960 باز مى‌گردد ديگر آن بيمارى را ندارد. مؤسسه دارما ابتدا براى آزمايش این ماشين از حيوانات استفاده كرد، حيواناتى نظير «خرس قطبى»، كه با محيط استوایى جزيره غریبه باشند، آنها را در زمان به عقب فرستاد و عادت‌هاى آنها را تغيير داد تا ببیند آن‌ها مى‌توانند «زنده بمانند.» آنها درست از همان سیستمى استفاده مى‌كردند كه «دانيل فارادى» در سال 1996 با یک موش آن را انجام مى‌داد (فصل 4). خرس‌های قطبى توانستند خود را با محیط منطبق كنند و به اين ترتیب توانستند زنده بمانند. ساخت و راه‌اندازى ماشين زمان به خاطر قدرتى كه داشت سرى باقى ماند و حتى بسيارى از محققان خود مؤسسه دارما نیز از وجود آن بى اطلاع بودند. بعد از خرس‌هاى قطبى نوبت انسان‌ها بود كه وارد ماشین زمان شوند. دارما مشتاق بود بداند آيا انسان‌ها مى‌توانند آينده‌ای را که پیش از این برایشان نوشته شده، تغيير بدهند. اما این تجربه منتج به شكست شد و آينده افرادى كه سوار ماشین مى‌شدند، تغيیرى نكرد.

گزينه بعدى درمان بيمارى بود، شرکت دارما مشتاق بود، ببيند كه مى تواند بیمارى‌ها را درمان کند؟ از این رو ويروسى بین مردان خودش كه در جزيره بودند، پخش كرد و بعد ادعا كرد كه درمان آن را يافته و گروهى حاضر شدند براى درمان بيمارى به مرهم دارما پناه ببرند و سوار ماشین زمان شدند، بى آنكه بدانند ماشين زمان چيست. آنها به گذشته رفتند و درمان شدند، اما كمى بعد توسط «دود سياه» يا همان «هيولا» كشته شدند، چرا كه هيولا یک «Physical means» است، یک واسطه فیزيكى كه زمان به واسطه آن خود را تصحیح مى‌كند. به این معنا كه اگر قرار باشد فرد در آینده بميرد، نمى‌تواند از این سرنوشت فرار كند. دارمايى‌ها براى نخستين بار با این «دود سیاه» مواجه مى‌شدند، از ماشين زمان ترسيدند و آن عده از بازماندگان از ماشین زمان كه اساسا نيز ويروس را نگرفته بودند، از دارما جدا شدند و دار و دسته كوچکى راه انداختند و دارمايى‌ها نام «دیگران/دشمن» را بر آنها گذاردند. جيكوب و ريچارد جزو این دسته بودند.

1985-1970: مادر بن استخدام دارما شده و به جزيره مى‌آيد. او نيز بعد ازچندين سال كار كردن بر ماشین زمان، تسلیم توانايى‌هاى ماشین مى‌شود. او با ريچارد، رهبر دیگران ملاقات می‌کند. ریچارد او را از مقاصد دارما مطلع می‌کند . مادر بن به مرور از دارما متنفر می‌شود، سوار ماشین زمان می شود و پانزده سال به عقب می‌رود، یعنی زمانی که هنوز به جزیره نیامده است، به سال 1970 و به اورگون. او با راجر ملاقات می‌کند، با او ازدواج می‌کند و حامله می‌شود، اما مشکلی وجود دارد او در سال 1985 بچه ندارد، زمان بن را جایگزین مادرش می‌کند، بن تجسد مادرش است و همان کینه و میل به انتقام مادرش را در خود دارد. اندکی بعد از مرگ مادر بن، هوراس از راجر و پسرش می‌خواهد به جزیره بروند، در واقع هوراس با دارما در ارتباط است و موظف بوده مادر بن را تحت نظر داشته باشد و بعد از مرگ مادر بن توجه دارما به پسرش جلپ می‌شود و به جزیره رفتن آنها تنها به خاطر بن و اهمیت اوست، از این رو است که راجر بیچاره تنها یک کارمند ساده می‌شود.بعد از مدتی بن مادر خود را در جزیره می‌بیند و صدایش را می‌شنود، این به خاطر این است که مادر بن در سال 1985 زنده بوده است، پس اگر به خاطر سفر به گذشته تحت هر شرایطی بمیرد، حقیقتا نمرده و «نیم مرده» محسوب می‌شود. بن پس از مادرش با ریچادر برخورد می‌کند، که درست در همان سن و سالی است که در سال 2004، ریچارد در زمان سفر می‌کند تا تنها بن را مجاب کند که دارما را نابود کند. چرا که ریچارد مادر بن را می‌شناخته و از ماجرا آگاه است. بن به همراه ریچارد که در سال 81 دیده تا سال 2007 پیش می‌آید و 37 ساله می‌شود و تصمیم به براندازی دارما می‌گیرد، به سال 1967 برمی‌گردند، تا دارما را نابود کنند و این اتفاق نیز می‌افتد. بن خیالش راحت است که تا 207 زنده می‌ماند و به همین خاطر در هشت قسمت فصل چهار از هیچ چیز نمی‌ترسد. بن تا سال 2007 زندگی کرده و در این مدت نه از اوشنیک 815 خبری بوده و نه از سرطانش.

1996: بن می‌داند که عوامل دارما در همه جای جهان هستند از جمله پدر پنی، به این ترتیب تصمیم می‌گیرد که جزیره را برای همیشه مصون نگه دارد، پس با کمک جیکوب و ریچارد جزیره را در یک لوپ زمانی قرار می‌دهد و به این ترتیب جزیره همواره سال 1996 را تجربه می‌کند. بن و ریچارد ماشین زمان را از دهلیز ارو به دهلیز سوان منتقل می‌کنند و میخائیل با ذهن مهندسانه اش ماشین را با قدرت مغناطیسی جزیره که هر 108 دقیقه باید تخلیه شود، منطبق می‌کند و به این ترتیب جزیره مدام در سال 1996 می‌ماند، جهان پیش می‌رودو جزیره تکرار می‌کند و تنها راه دستیابی به جزیره همان مختصات «5 2 3» است. جایی بن به ریچارد می‌گوید: «یادته زمانی که تولدها را جشن می‌گرفتیم.» پس اگر همواره 1996 باشد دیگر لزومی بر گرفتن جشن تولد نیست.

با ثابت ماندن زمان «سرنوشت» دیگر کاری از پیش نمی‌برد. زمان حامله می‌میرند و در واقع رحم‌های بسیار سالخورده آنها در اثر ماشین زمان، سفر در آن و تکرار یک سال توانایی خود را از دست داده‌اند، جیکوب نیز زمانی که می‌خواسته جزیره را در حلقه زمانی قرار دهند مرده، اما حیات جیکوب تا سال 2007 این امکان را به او می دهد، تا روحش همچنان در ارتباط با ریچارد و بن بماند. در سال 2004، اوشنیک در جزیره سقوط می‌کند و مسافران بی‌انکه بدانند به سال 1996 برمی‌گردند، به این ترتیب پدر جک زنده است، لاک دیگر معلول نیست و رز نیز سرطان ندارد.

- آزمایش دانیل فارادی با توپ در ابتدای فصل چهارم، اثبات اختلاف زمان جزیره و خارج آن است.

- بعد از انفجار دهلیز سوان، جزیره شروع به پیش آمدن در زمان می‌کند.

- قواعد ماشین زمان تابع قواعد فیزیکی نیست و تابع قواعد سرنوشت است. سرنوشت از هر راه ممکنی استفاده می‌کند تا نگذارد شما کاری کنید که آینده را عمیقا تغییر دهید.

-اگر فرزندی نداشته باشید، نمی‌توانید به عقب بروید و فرزندی به دنیا بیاورید. سرنوشت اجازه نمی‌دهد که حیات جدیدی وارد زندگی شود، مگر آنکه کودک یا مادر را جایگزین کس دیگری کند.

- در سفر به گذشته، تنها می توان چیزهایی را تغییر داد که تأثیری بر سرنوشت نداشته باشند، چیزهایی غیرعملی است که بر باورها تأثیر بگذارند، نه بر فعالیت‌های روزمره.

 

 

 

 

 

نتيجه گيري

سريال لاست كه هم اينك به عنوان يكي از بهترين سريال هاي تاريخ آمريكا است و توانسته است در زندگي روزمره مردم به خوبي وارد شده و بازي هاي كامپيوتري آن هم طرفداران بسياري يافته است حقيقتا آميزه اي از يك جريان فكري و فلسفي با يك بيان داستاني است.

نقش جان لاك در اين سريال مردي كه در گذشته خود در برابر حقي كه از دست داده است احساس خشم فراوان مي كرده و در بدست آوردن حق حيات خود و يك خانواده هميشه عاجز بوده است زاييده ي افكار حق طلبانه ي  فيلسوف بزرگ جان لاك است.جان در اين جزيره به تمامي حقوق از دست رفته ي خود دوباره دست مي يابد او سلامتي خود را باز مي يابد و اصرار دارد دكمه اي را كه جهان را پا بر جا نگه داشته است هر روز بفشارد تا قانون ثبات حيات حفظ گردد اما همين فرد در چند قسمت بعد مانع از فشردن دكمه مي شود تا حقيقتي ديگر را كشف كند و به تجربه اي نايل شود.لاك در اين مجموعه فردي است كه اگرچه به قوانين موجود در كمپ نجات يافتگان احترام مي گذارد ولي ارجحيت را به كشف و جستجو از طريق تجربه ي جمعي و فردي مي داند او همواره به دنبال ماجراجويي است و سوالات فراواني در باب جزيره در ذهن خود پرورش مي دهد و به دنبال يافتن پاسخي براي آن هاست.لاك در قسمتي به كيت مي  گويد كه انسان همچون لوح سفيدي است اين جمله از تفكر فيلسوف جان لاك است كه  اين لوح سفيد وجود آدمي مي تواند در جريان حيات اين به هر شكل و طريقي در آيد.

دزموند هيوم در اين مجموعه در گير زمان است .فردي است كه به آينده سفر مي كند و مي تواند در باب اتفاقاتي كه در آينده مي افتد پيش از ديگران مطلع شود. دزموند همواره با مفهوم زمان درگير است و گذر زمان به عنوان تابعي از حركت زمين و توليد شب و روز براي او بي معنا گشته است.ديويد هيوم به تبعيت از افكار جان لاك تجربه گرا است نزديكي در آراءجان لاك و دزموند در سريال تا آن جاست كه هر دو براي كشف حقيقت به دنبال تجربه اي جديد هستند و لاك داوطلبانه وظيفه ي دزموند را در فشردن روزانه ي دكمه بر عهده مي گيرد.دزموند به روياهاي خود معتقد است زيرا از تجربه هاي حسي فراتر رفته است و با مرتبط دانستن روياهاي خود به ذهن و قانون عليتي كه آن نيز پرداخته ي ذهن هاست در روياها دخالت مي كند و آن ها را تصحيح مي كند.مفهوم عليت،تجربه،زمان(گذشته حال آينده) و مكان تمامي مفاهيمي است كه مكررا در اين سريال به كار مي رود و جاي مباحث فلسفي را باز مي گذارد.

براي بحث بيشتر

در سريال لاست دود سياهي وجود داردكه مانع از تغيير سرنوشت از طريق ثابت نگه داشتن زمان مي شود.اين دود اكو را در جزيره درست در جايي كه از گناه خود طلب بخشش نمي كند مي كشد اما در برابر جان لاك واكنش نشان نمي دهد.در برابر موانع صوتي در جزيره با حساس است و از ان مي گريزد،و از اين رو داراي شعور تلقي مي شود.در يك قسمت اين دود به شكل چهر ه در مي آيد.

منشا حضور اين دود در سريال و هدايت جريان مرگ يا زندگي در جزيره اعتقادي است؟

ريشه ي خلق اين پديده در جزيره تخيل نويسندگان و يا افكار فيلسوف مابانه ي آنان بوده است؟

 

 منابع

www.imdb.com

www.Wikipedia.com

www.america.gov

www.aftab.i r

www.fasleno.com

www.iptra.ir

www.en.wikipedia.org

www.1pezeshk.com

 

 

 

 

 

 

 



[1] lost

[2] فارغ التحصيل مقطع كارشناسي علوم ارتباطات اجتماعي از دانشگاه تهرانroghayeh.mohammadi@gmail.com

[3] David Hume

[4] John Lock

[5] Desmond Hume

[6] science fiction

[7] Drama

[8] mystery

[9] adventure

[10] thriller

[11] Jeffrey lieber  

[12] j.j.abrams  

[13] Damon lindelof  

[14] jack bender

[15] Stephen williams

[16]  Eric laneuville

[17] Hawaiian,Oahu

[18] Others

+ نوشته شده توسط رقیه محمدی در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 22:11 |